
ویرایش یک شعر قدیمی می رود سوار ِ بی قرار ِ ماجرا هی هی اش به اسب، جانِ تازه می دهد مَشک توی دستهاش آب توی مشک بی قرار ِ بی قرار فصل فصلِ رقصِ تیرهاست... دست ها چه ناگهان اسیر می شوند... چشمxa0ها چه زود نصیبِ چنگِ تیر می شوند! فصل، فصلِ رقص تیرهاست... مَشک توی دستهاش آب توی مشک بی قرارِ بی قرار؛ هی هی اش به دشت شورِ یک حماسه می دهد فصل، فصلِ رقص تیرهاست مشک، روی خاک خاک، خیسِ آب خاک، خیسِ خون های خسته اش به اسب...مرگ هدیه می دهد آب و خاک ِ پست کام خشک ِ کودکان خیمه راxa0 خی...
ادامه مطلب