
باران آمد گناهانم راxa0 شست نگاه ِ تو جوانه زد... ...
ادامه مطلب
تمام روزنه های دنیا را هم که بگشایی بازxa0 حواسِ دلم جمع نمی شود... ...
ادامه مطلب
سبز شده است پشتِ لبِ گندم های مزرعه خورشید گم کرده دست و پای دلش را ...
ادامه مطلب
بر پنجره های شهر مه نشسته استبر دلِ من غبار هوای حوالیِ ما قرن هاست که آلوده شده آنقدر که چشم ها ماسک زده اند دل ها به کنج خانه ها خزیده اند و ارواح زیر بار دود و خاکستر خس خس می کنند همه ی جا را غبار پوشانده است شهر مان را چشمهای مان را دل های مان را اما در اعماق این خاکستریِ بی انتهاxa0 دستهای خیسِ خونِ کودکیxa0 زیر خروارها خشت و خاک عاشقانه می تپد... این دست ها پیامبران عصر آهن اند فرستادگان خدا بر دل مشرکِ زمین... ...
ادامه مطلب
من و تو یک انار بودیم بر بلندای شاخه ای چاقویِ روزگار ما را دو نیم کرد ...
ادامه مطلب
سجاده انگشترِ عقیق کتابِ دعا ای کاش... کمی هم خدا! ...
ادامه مطلب
من کافرم ولیبه معجزهxadی چشمxadهای تو ایمان دارم! ...
ادامه مطلب
ظلماتِ دنیا را برقِ چشمانِ دختری روشن کرد که هر شب پرده های یأس را کنار می زد و از گوشه ی پنجره به تماشای غربتِ ماه می نشست... xa0 xa0 ...
ادامه مطلب